خانه گلخانه

چقدر باد می آید و پنجره ها را به هم می کوبد.
باد و سرمای پاییزی، خزان برگها و دلتنگی روزهای کوتاه
من دلم شنیدن صدای خوش پرندگان، نغمه رود و طراوت باران می خواهد، دلم یک جای دنج با کلی ایده و وسایل جذاب و کاربردی، کلی رنگ و لعاب و تر و تازگی می خواهد برای کار گردن و خلق زیبایی و به یادگار گذاشتن اثر هنری، برای خلق زندگی پر از شور و نشاط و انرژی

مثل خانه ماشین سفری و یا گلخانه سیار، گل و گلدان، اثار هنری، صنایع دستی و جای کوچکی برای استراحت و زندگی کردن. زندگی در انبوه چیزهای مورد علاقه و دلخواهم که هیچ وقت ازش دلگیر و خسته نشوم و برای داشتن و بودنش افتخار و مباهات کنم.
خدایا مرا در آغوش گرمت پناه ده و بیآرام. ای تو پناه بی پناهان
حس بچه کوچولویی را دارم که از مهر و محبت اطرافیان محروم مانده، مورد بی مهری قرار گرفته و کسی سراغش را نمی گیرد. آن هم بعد از چند ماه تلاش و کوشش برای روی پا ایستادن و مستقل شدن، تنهای تنها، انگار نه انگار که کس و کاری دارد و هنوز قلبش به خانواده گرم است.

من کودک درونم را در آغوش می کشم و نوازش می کنم، دلم می خواهد کمی آرام بگیرد تا باهم استراحت کنیم و بعد دوباره به اهداف و آرزوهایمان فکر کنیم. ببینیم که دلمان می خواهد چه کار کنیم و چه کاره شویم. کودک درونم بلند پروازی می کند و در خیالم به هر چه دوست دارد و در دسترس می بیند سرک می کشد …
ای کاش هر چه زودتر به آنچه که در میل و آرزویش است برسد و در دنیای خیال انگیزی که می سازد آرام و قرار بگیرد. در کمالی از وجود من که خود ساخته و پویاست. الهی آمین

دیدگاهتان را بنویسید