اشارت مرگ

تمرین: بار نویسی قصه

در گذشته های دور باغبانی جوان که اهل سرزمین پارس بود به ارباب خود گفت: قربان لطفا به دادم برسید، سحرگاه فرشته مرگ مرا بشارت داد و تهدید کرد. هدیه ای می خواهم تا امشب بتوانم در اصفهان باشم. ارباب مهربان، اسبهایش را در اختیار او گذاشت.

هنگام غروب مرگ را دید و گفت: چرا سحرگاه باغبان مرا خبر مرگ دادی؟ فرشته مرگ جواب می دهد: نه خبر مرگ بلکه بشارت شگفتی و حیرت، چون صبح امروز او را دور از اصفهان می دیدم در حالی که شامگاه امروز باید جان او را در اصفهان بگیرم.
———————

مرگ یا زندگی مسئله این است.
وقتی دیگر نیستم، آیا فراموش می شوم؟ مرا کجا می برند؟ چه می شود؟
اگر از قبل از زمان و نحوه مرگ خود آگاهی پیدا کنید، واکنش شما چه خواهد بود؟
دیدار با فرشته مرگ و در آغوش کشیدن آن، شما دوست دارید چگونه با مرگ ملاقات کنید و آن را دریافت کنید؟

اگر می توانستم بفهمم که در چه صورتی در آن دنیا در آرامش و رفاه می توان داشت، بیشتر آن کارها را انجام می دادم.

تو وقتهایی که تنهایی را تجربه کردم، مدام به این فکر کردم که اگر بمیرم و نباشم، آیا به حال کسی تفاوت می کند؟ خیلی وقتها بهش فکر کردم، پر از خیال و همهمه، تشویش و سردرگمی و …

دوست دارم قبل از مرگم، زیبا زندگی کنم و چون رود در جریان و خروش باشم. گلستان و … زندگی ام را بسازم و با خیالی آسوده پر بکشم. من نقاشم، نقاشی هایم را در جمع کردم تا برای دیگران به یادگار بماند، هر کسی که عاشق هنر و طرح و رنگ است. امیدوارم لااقل او بداند که افکار و رویاهای من …..

یکی از ترسهای همیشگی من نتوانستن و از عهده بر نیامدن است، هر تصمیم جدیدی که می خواهم بگیرم، حداقل سه بار آن را پیش خودم تکرار می کنم. دومین چیزی که مدام به خودم می گویم این است که حالا چه کار کنم و یا چه فکری بکنم که برایم جذاب و دوست داشتنی باشد؟ آیا اصلا هیچ حوصله انجام کاری را دارم؟ الان دلم چه می خواهد؟

برای من که تا حدودی درونگرا هستم، ارتباط با خودم و درونم اهمیت خاصی دارد، کمکم می کند تا با خودم مهربان باشم و گفتگوی درونی دوستانه ای داشته باشم. حتی گاهی باید کودک درونم را به آغوش بکشم، او را نوازش کنم، با او بخندم یا گریه کنم و بعد از اینکه دانستم چه می خواهد، بتوانم به آرامش برسم. آخر هر از گاهی خیلی بچه ننه و سر به هوا می شود، پر از خواهش و تخیل، که باید کنترلش کرد.

هر روز زمان کوتاهی را برای مراقبه یا تمر کز بر روی افکار و رفتارم اختصاص می دهم. مثل کسی که روزانه خودش و کارهایش را بررسی می کند، یک اسکن شخصی تا بتواند با تغییرات و تدابیر لازم به تعادل و یکپارچگی کامل برسد. مثل برنامه ریزی و نظم دهی امورات فردی تا جایی که حدود و حریم شخصی خودم است.

گاهی اوقات این کار به نظرم آنقدر دلنشین و مطلوب است که دلم می خواهد تا از ذهنیاتم تصویر شفاف تری داشته باشم و بتوانم به نتایج بهتر و بهتری برسم. شاید در اینصورت ثبت، ویرایش و به روز رسانی افکار و ایده هایم خیلی بهتر و سریعتر انجام گیرد.

وقتی با درونمان آشتی می کنیم پذیرای کل وجودمان و هر دو نیمه تاریک و روشن آن می شویم. اگر با خودمان دوست و مهربان باشیم با آغوش باز هر دو نیمه وجودمان را پذیرا می شویم و به استقبال خودآگاهی و خود باوری می رویم. حالا عزت و اعتماد به نفس بیشتری داریم، می توانیم برای دست یافتن به اهداف و آرزوهای خود با اطمینان قدم برداریم و شادمان زندگی کنیم، زندگی سرشار از موفقیت، سربلندی و افتخار.

من با خویشتن دوستی و میل به تعادل و یکپارچگی کامل، می کوشم تا هر روز بهتر از دیروز باشم. چون من می خواهم پس می توانم برای خود و زندگی خودم بهترین باشم.
مثل یک فرشته، یک حامی

دیدگاهتان را بنویسید