رامین جوادی

طراح وب

بلاگر

فریلنسر

عکاس

رامین جوادی

طراح وب

بلاگر

فریلنسر

عکاس

نوشته های بلاگ

قصه پول

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
در زمان های قدیم مرد کفاشی زندگی می کرد. او کفشهایی را که می دوخت با چیزهایی که لازم داشت عوض می کرد. مثلا به نانوا کفش می داد وبه جایش نان می گرفت. اما روزی کفاش پیش نانوا رفت اما نانوا گفت: من کفش احتیاج ندارم. کوزه سفالی من شکسته است، برو یک کوزه بیار و به جایش نان ببر.

کفاش نزد کوزه گر رفت اما کوزه گر هم کفش احتیاج نداشت. او گفت: من گوشت می خواهم، برایم گوشت بیاور و کوزه ببر. کفاش نزد شکارچی رفت، ولی او هم کفش لازم نداشت و یک عدد چاقو می خواست.

مرد خسته شد. به میان ده رفت ومردم را جمع کرد و مشکلش را گفت. اکثر مردم هم با او موافق بودند زیرا آنها هم دچار همین مشکل بودند. فردی از میان جمعیت گفت: بهتر است چیزهایی که به آن نیاز داریم با طلا یا نقره یا چیز با ارزشی که بتوان آن را مدتی طولانی نگه داشت عوض کنیم.

یکی گفت: درست است طلا و نقره همیشه سالم میماند.

مرد دیگر گفت: آنها را به اندازه یک بند انگشت می سازیم و اسمشان را هم سکه می گذاریم.

سالها گذشت و همه مردم برای کارهایشان از سکه استفاده می کردند تا اینکه باز دچار مشکل شدند زیرا چون وزن تعداد زیادی سکه خیلی سنگین بود و حمل آن سخت بود.

آنها باز نشستند و تصمیم گرفتند که از پولهایی کاغذی به نام اسکناس استفاده کنند، تا سبک باشد و مردم بتوانند پول زیادی را به راحتی با خود همراه کنند. از انروز به بعد مردم از پول برای  معامله و تجارت استفاده کردند.

#هنر #هنروخلاقیت #نقاشی #پول #قصه—پول #نانومحتوا #هنرمند

یک دیدگاه بنویسید