دسته‌ها
نامه به پول

قصه من

من دختر اردیبهشتی بهار، خاتون سرزمین قصه ها و آرزوهای خودم هستم.
من فاطمه متولد اردیبهشت ۱۳۶۴ هجری خورشیدی هستم. تک دختر، یکی یکدونه، دوم بچه و بزرگترین نوه دختر . کمی درونگرا، کمی لجباز و پرخاشگر، دل نازک، کم رو، کم حرف، عاشق، هنرمند
 عاشق بهارم چون حال من در بهار خوب است، فصل بهار حال و هوای معتدل و مطلوبی دارد و همه جا عطر و بوی تازگی و شکفتن به خود می گیرد، من با بهار رشد می کنم و شکوفا می شوم. دوستدار گل و گیاه، طبیعت و حیات وحش، هنر، زیبایی و زیبا دوستی، آفتاب و باد و باران با هم مثل تگرگی که چند روز پیش بارید.
 دیپلم علوم تجربی، کاردانی نقاشی ایرانی و کارشناسی مربیگری هنر کودک دارم. از کودکی به نقاشی و کارهای هنری علاقه مند بودم اما بعد از دوره کاردانی ام تصمیم گرفتم که نقاش باشم و از هنر کسب درآمد کنم.  من از کارهای اداری و مدیریتی و …  خوشم نمی آید چون علاقه من به هنر باعث شده تا بیشتر استعداد و علاقه من تابع زیبایی و احساس باشد برای همین مجذوب کارهای هنری و خلاقانه هستم. طبق تجربه هر کار دیگری هم انجام دادم آخر سر به سمت و سوی هنر و علاقه خودم برگشتم و دیدم که دوست دارم هنرمند باشم و امورات زندگی ام با فرهنگ و هنر پیش برود.
در حال حاضر نقاشی می کنم و می نویسم و می خواهم برای طرح خیال یک سایت طراحی کنم تا در آن فعالیت های بیشتر و منظم تری داشته باشم.
دسته‌ها
نامه به پول

قصه پول

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، غیر از خدا هیچکس نبود.
در زمان های قدیم مرد کفاشی زندگی می کرد. او کفشهایی را که می دوخت با چیزهایی که لازم داشت عوض می کرد. مثلا به نانوا کفش می داد وبه جایش نان می گرفت. اما روزی کفاش پیش نانوا رفت اما نانوا گفت: من کفش احتیاج ندارم. کوزه سفالی من شکسته است، برو یک کوزه بیار و به جایش نان ببر.

کفاش نزد کوزه گر رفت اما کوزه گر هم کفش احتیاج نداشت. او گفت: من گوشت می خواهم، برایم گوشت بیاور و کوزه ببر. کفاش نزد شکارچی رفت، ولی او هم کفش لازم نداشت و یک عدد چاقو می خواست.

مرد خسته شد. به میان ده رفت ومردم را جمع کرد و مشکلش را گفت. اکثر مردم هم با او موافق بودند زیرا آنها هم دچار همین مشکل بودند. فردی از میان جمعیت گفت: بهتر است چیزهایی که به آن نیاز داریم با طلا یا نقره یا چیز با ارزشی که بتوان آن را مدتی طولانی نگه داشت عوض کنیم.

یکی گفت: درست است طلا و نقره همیشه سالم میماند.

مرد دیگر گفت: آنها را به اندازه یک بند انگشت می سازیم و اسمشان را هم سکه می گذاریم.

سالها گذشت و همه مردم برای کارهایشان از سکه استفاده می کردند تا اینکه باز دچار مشکل شدند زیرا چون وزن تعداد زیادی سکه خیلی سنگین بود و حمل آن سخت بود.

آنها باز نشستند و تصمیم گرفتند که از پولهایی کاغذی به نام اسکناس استفاده کنند، تا سبک باشد و مردم بتوانند پول زیادی را به راحتی با خود همراه کنند. از انروز به بعد مردم از پول برای  معامله و تجارت استفاده کردند.

#هنر #هنروخلاقیت #نقاشی #پول #قصه—پول #نانومحتوا #هنرمند